تبليغاتX
دردهای زندگی

سلام

درست نمیدونم از کجا باید شروع کنم. در نتیجه اول یه کم از خودم بگم.

اسمم مهدی البته سید مهدی- که مادرم در بدو تولد نام مستعار منوچهر رو برام انتخاب کرد.که از اون زمان تا حال که ۴۳ ساله شدم تمام فامیل منو به این نام میشناسن .اما در خارج از محیط خانواده ودرمحیطهای تحصیلی وکاری همه منو با نام اصلی خودم میشناسن. تولدم در تهران بیمارستان کامروا ساعت ۲۴دقیقه بامداد بوده وتا ۵سالگی تهران بودیم.اما بخاطر موقعییت شغلی پدرم.به بندر عباس وبعداز ۱سال راهی قزوین شدیم.یک برادر بزرگتر ویک خواهر کوچکتر از خودم دارم.وبرچسب بچه وسطی از کودکی بهم چسبیده.البته توسط خودم.و همیشه شش دانگ مواظب بودم که مبادا پدریامادرم کاری برای انها بکنن که من راضی نباشم. دبستان- راهنمایی وهنرستان رو در قزوین بپایان رسوندم.وبعد از قبولی در دانشگاه دوباره به تهران برگشتم وادامه تحصیل دادم.بعداز گرفتن فوق دیپلم خودمو به سربازی معرفی کردم وچون در زمان جنگ تحمیلی بودیم.بعد از دوره آموزشی به کردستان منتقل شدم.اونم کردستان اون موقع.

نوشته شده توسط منوچهر در ساعت 16:3 | لینک  | 

با هزار مصیبت و آواره گی دوران سربازی رو پس از ۲۸ماه بپایان رسوندم.وبعد از حدود ۱ ماه استراحت" در بدر تهرانو برای پیدا کردن کار وجین میکردم.تا بالاخره تصمیم گرفتم که با همسریکی از عمه هام مشغول کار ساخت ترانس برق وسیم کشی ساختمان بشم. اوضاع زندگیم تقریباٌ خوب پیش میرفت که بزرگترین حماقت زندگیم که هنوز هم بعد از ۲۲سال مصائب اونو تحمل مکنم رو مرتکب شدم .که اونهم ازدواج بدون اطلاعم با یک زن بیوه که حدود ۹سال از من بزرگتر ودارای ۲ فرزند ۹و۱۱ ساله بود.وقتی خانوادم از این موضوع با خبر شدن .همگی منو ترد کردن.ودر نتیجه اون گرگ صفت هم از من برای رسیدن به مقاصد شومش نهایت سوء استفاده رو کرد.
نوشته شده توسط منوچهر در ساعت 9:44 | لینک  |